همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..
لینكدونی
جستجوگر
خبرنامه
آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
لینكستان
~ بعدی!
سلام علیکم!
ما باز برگشتیم،و این وبلاگ باز هم درست شد...
زندگی بدجوری داره باهام بازی می کنه
انگار خدا منو گرفته تو دستش و مثل یه عروسک خمیری داره باهام بازی میکنه،
واقعا هیچی دست خودم نیست،خیلی وقته که حتی صداشو هم میشنوم،خیلی واضح.
...
فکر نمیکردم این رشته اینقدر طاقت فرسا باشه،همه زندگیم این روزا شده کار...
خسته و خسته و خسته تر...
...
لذت بخشه،خیلی زیاد.
...
در قلبت قبرستانی برای بدیهای دیگران بساز...
...
اسیر...؟؟؟چی بگم والااااا...؟
لینک ثابت| چهارشنبه 6 آذر 1387| نظرات ([comments])
~ قیچی!
... -میهن بلاگ دیگه داغون شده،اینا هم خوشحالن،چند وقت یه بار هوس تغییرات به سرشون میزنه.نظر دونیش که باز نمیشه،مسواک هم از کار افتاده،باید به فکر یه جای جدید بود... -بعد از فاجعه ای که اتفاق افتاد(همون تاوانه!)تازه اوضاع داره یه کم بهتر میشه،فکر نمیکردم یه آدم بتونه تا این حد بزرگ باشه... -این اواخر یه کتاب خوندم به اسم«کافه پیانو»،این رمان فقط نوشته شده که نویسنده اش یه چیزی نوشته باشه،واقعا فقط همین،هیچ نتیجه ی اخلاقی نمیشه ازش گرفت،به جز معرفی یک سری آدمهایی که دور و برم فراوونن.عجیب و غریب و خارق العاده و تنها...! -فعلا هیچ کار دیگه ای جز کتاب خوندن ندارم،نمیدونم این ورودی بهمن چه صیغه ای بود که برای دومین بار گرفتارش شدیم! -دستم به دامن تو...زمانه بسته پای مرا... -در ضمن،یاد من باشد که تو را دارم...پیامبر...
لینک ثابت| جمعه 19 مهر 1387| نظرات ([comments])
~ تاوان
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمرمی ارزد
پس نگو...نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست،
قبول ندارم
گرچه جسم به ظاهر خسته است،
ولی دل دریاییست
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوان آن هرچه باشد،باشد...
دوست خواهم داشت،
بیشتر از دیروز،
باکی ندارم از هیچ کس و هرکس
که تو را دارم
«عزیز».
....................................................................................
تاوان سنگینی بود،خیلی سنگین...
من و... ,
لینک ثابت| جمعه 12 مهر 1387| نظرات ([comments])
~
قسم تو را به خدای،
ای خدایواره ی من...
مهرم را پذیره باش،
حتی اگر ذره ای نمی ورزیم به مهر...
من و... ,
لینک ثابت| جمعه 29 شهریور 1387| نظرات ([comments])
من و... ,
لینک ثابت| شنبه 16 شهریور 1387| نظرات ([comments])
~
بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم...
لینک ثابت| جمعه 15 شهریور 1387| نظرات ([comments])
زندگی ,
لینک ثابت| شنبه 2 شهریور 1387| نظرات ([comments])
~
این چند وقته خیلی خوب تونستم از بند آدمها نجات پیدا کنم
فقط من موندم و این صفحه ی تاریک
دیگه اینجا هم برام سنگینه
دفتر سفیدم رو ترجیح میدم
فقط یک حرف نگفته دارم که...
نگفته بمونه بهتره!
_تا رسیدن به نقطه میروم و انتظار میکشم..._
خداحافظ همگی...
فانوش ,
لینک ثابت| یکشنبه 30 تیر 1387| نظرات ([comments])
لینک ثابت| جمعه 28 تیر 1387| نظرات ([comments])
~ خواب
مادرم می گفت:
بدیها دورند
ناشناختنی اند
گرگ قصه های شنل قرمزی
و گربه های بدجنس جوجه دزد!
خیالند و اهالی قصه ی شبها
همین...
سالهاست که دیگر قصه ای نمی شنوم
که با چشم اهالیشان را می بینم
غربت و وهم خیالشان
خواب را از دیدگانم دزدیده است
بند بند وجودم می لرزد
می سوزم و می ترسم
برای کودکانی که
در نیمه ی راه بودن
دورها دورتر از عدم
و همین نزدیکی ها
بدون حتی قطره ی اشکی به حال جوجه ی کوچکی...
می روند...
-ولی شاید او از من خوشبخت تر باشد
شاید او باید دلش به حال من بسوزد
که در این لجنزار عمیق گرفتار شده ام؟!-
ولی نه...
«بودن»تجربه ایست تکرارناپذیر
و«زنده گی» حقیقتیست بی پایان
که برای «زنده» بودن
باید خواب بود
آنها که بیدارند نیستند
گم شده اند
میان وجود و عدمشان دست و پا می زنند
باید «نباشی»
باید« نبودن» در میان این آدمها را تجربه کنی
باید خالی شوی تا پر شوی
تا «زنده گی» را به غلط «زندگی»ننویسی
چقدر دور شدم
می گفتم...
و می ترسم،
از -مرد و زن-
...
مادرم هنوز هم می گوید:«بدیها دورند»
مادرم خواب است...می دانم.
لینک ثابت| پنجشنبه 27 تیر 1387| نظرات ([comments])