همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..
لینكدونی
جستجوگر
خبرنامه
آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
لینكستان
~ فرانک گری
فرانک گری متولد ۲۸ فوریه ۱۹۲۹ در تورنتوی کانادا است. جامعه ی معماری جهان می گوید:با دیدن ساختمانهای گری آدمی احساس می کند در سیاره ی دیگریست..! شاید خواندن این متن ساده که اضهار نظر شخصی فرانک گری است خالی از لطف نباشد: I think my best skill as an architect is the achievement of hand-to-eye coordination; I am able to transfer a sketch into a model into the building". "I spend a lot more time with clients than people could guess. Because I think that is the way we move forward and they get what they want and they feel comfortable about it. It is a process that lets them know you're listening to what their problems are. But it also is a process that creates the opportunities for invention, because it is that interaction that makes it exciting and rich. And I love the process most of all, the people process÷better than the final building actually این هم خانه ی فرانک گری.این خانه واقع در سانتا مونیکای کالیفرنیاست و در سال ۱۹۷۸ از کلافهای چوبی سبک و ورقه های آهن موج دار و به سبک پست مدرن ساخته شده است . http://www.greatbuildings.com/ اینجا هم سری بزنید٬عالیه...

معماری ,
لینک ثابت| پنجشنبه 29 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~ بر آنم که...
بر آنم که عشق بورزم٬ بر آنم که باشم در این جهان ظلمانی٬در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه٬ نزد کسانی که نیازمند منند و کسانی که نیازمند ایشانم٬ کسانی که ستایش انگیزند٬ تا در یابم ٬شگفتی کنم٬باز شناسم٬...کدام؟ که می توانم باشم٬که می خواهم باشم... تا روزها بی ثمر نماند٬ساعت ها جان یابد٬لحظه ها گرانبار شود! هنگامی که می خندم٬هنگامی که می گریم و هنگامی که لب فرو می بندم٬ بر آنم که عشق بورزم... 
آرامش ,
لینک ثابت| شنبه 24 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~
این آهنگ من رو٬البته نه فقط من رو بلکه ۲۸ نفر دیگه غیر از من رو هم دیوانه می کنه٬کلاس ماکت سازی٬کلاس راندو... شما هم حتما بشنوید. http://www.iransong.com/g.htm?id=3468
*شرمنده از اینکه نتونستم لینکش کنم ٬صفحه ی ارسالم مشکل داره.
**روی نام آهنگ دو بار کلیک کنید و ...کمی صبر!
لینک ثابت| شنبه 24 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~ یک روز آرام...!!!
هیچ وقت کاری به اوضاع مملکت و اقتصاد و تورم و سیاست و ...این چیزها نداشتم،ولی این اواخر ،به خصوص بعد از جریانات بنزین و...می دانید که؟ اعصابم بد جوری به هم ریخته. ترم پیش در پی همان جریاناتی که نگفتنش بهتر است،اسامی ما در لیست کسانی که مشمول استفاده از خوابگاه دانشگاه می شدند ،نیامد.گفتیم تابستان که تمام شد اقدام می کنیم ببینیم چه می خواهند بر سرمان بیاورند. هفته ی پیش با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم تا شنبه ای که گذشت به دانشگاه برویم تا خبری بگیریم از اوضاع. از شب قبلش که جمعه شب باشد با هر آژانسی که تماس گرفتیم گفتند صبح زنگ بزنید.صبح هم از ساعت ۴:۴۵ به هر تاکسی سرویس به اصطلاح شبانه روزی که زنگ زدیم یا خواب بودند یا ماشین نداشتند،یا سوخت ... دردسرتان ندهم بنده از ساعت ۴:۵۰ دقیقه تا ۵:۳۵ در خیابان منتظر یک تاکسی ماندم تا من را به ایستگاه مترو برساند. بالاخره به هر دردسری بود ساعت ۱۰:۳۰به سمنان رسیدیم ،ولی مثل اینکه خدا را شکر آن روز بخت با ما یار بود و به هر آژانسی زنگ می زدیم می گفتند سوخت نداریم ... با دو برابر هزینه ی همیشگی خودمان را از ترمینال که در ورودی شهر است به دانشگاه که ۳ کیلومتر خارج از شهر است رساندیم. بعد از کلی حرف و حدیث با مسئولین محترم!! دانشگاه به این نتیجه رسیدیم که جوابی به ما نمی دهند جز اینکه:اگر تا هفته ی اول شروع کلاسها وضعیت خوابگاه مشخص نشد بروید پانسیون پگاه ،شبی فلان قدر هم ازتان می گیرند تا وضعتان معلوم شود... با قیافه هایی نه چندان شبیه آدمیزاد،راهی ترمینال شدیم برای برگشتن به تهران.در اتوبوس هم همین بس که بگویم تورم رگ غیرتم در پی موضوعی امانم را برید و اولین بار بود که ...بله...دعوایی در گرفت!! حالا نوبت صف تاکسیهای مترو بود...۳۰دقیقه!!! راننده که احتمالن سوخت نداشت وسط راه پیاده مان کرد و گفت آخر خط است... و دوباره صف...۲۰دقیقه ساعت ۱۰ شب بود...رسیدم به خانه...بغضم ترکید... به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود:مملکت صاحب ندارد،همه چیز به هم ریخته شده،مردم همه عصبی،چهره ها همه آشفته... تاکسی ها همه بنزینشان را به نرخ آزاد می فروشند تا نکند خودشان و تاکسی عزیزشان به زحمت بیفتند.دو ماه آینده هم به سلامتی کارت سوخت گازوئیل و همین وضعیت برای اتوبوسها ... خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند . پی نوشت:سیستم میهن بلاگ در حال تغییر است،اینها هم کلی اذیتمان می کنند ،ممکن است تا درست شدنش نتوانم به روز کنم.
زندگی ,
لینک ثابت| سه شنبه 20 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~ به قدر زیبایی خوب بودن!
چقدر ما آدم ها کوچکیم! چقدر سنگدل و بی رحمیم ما! انسان برای چه زنده است؟برای چه زندگی می کند؟مگر نه برای اینکه خوب شود٬زیبا شود٬خوبی بورزد و زیبایی بیافریند؟مگر هدفمان غیر از این است؟مگر کمال جز این است که همه ی نیکی های عالم را در درونت بیابی و در برونت بنمایی؟و نیکی مگر جز این است که دوست بداری و دوست داشتن بیاموزی؟ سخن من این است: اگر راه و رسم زندگیت را با راه و رسم دل یکی کرده ای ٬چرا تا دوستت می دارند٬چرا تا دل بر تو می بندند ٬می رانیشان؟تو که دوستی را آیین خود می دانی و مهربانی را پیشه ی خود٬ تو که دم از ساختن اتوپیایی با زمین صداقت و آسمان مهر می زنی.... وای...وای برتو... چگونه طاقت دیدن چشمان اشکبار کسی را داری که کمترین برتریش بر تو عاشق بودنش است؟ چگونه در برابر غم یک انسان اینگونه سنگدل شده ای؟ آری ٬او یک انسان است که اکنون غصه دار است،گرفتار اندوهی زیبا شده است،گرفتار یک سنگینی سبک شده است٬یک محدودیت بدون مرز و... او گرفتار عشق شده است و مقصرش هم تویی... حالا وقتش رسیده که مهر و وفایت را ثابت کنی،عاشقم بر همه عالم گفتن هایت را بنمایانی، در کنارش بنشینی و خود را در غم او شریک بدانی،سخنانش را بشنوی و به یاری هم راه حلی بیابید برایش....به یادش و به یاریش... این است زندگی... همین قدر زیبا ودوست داشتنی... پس دریابیم لحظه ها را که زود دیر می شوند...
زندگی ,
لینک ثابت| پنجشنبه 15 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~ باشگاه مخاطبان!
دوستی دارم به اسم سارا که در دیار غربت زندگی می کند. من را به یک بازی دعوت کرده٬شاید چیزی مثل آرزو بازی... یادتان که هست؟ شما هم شرکت کنید. اینجا محل بازی است.
فانوش ,
لینک ثابت| پنجشنبه 8 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~
نام بنا: شورای شهر لندن آرشیتکت: نورمن فاستر ساخت این بنا ۵ سال به طول انجامیده و نشان دهنده ی اقتدار شهر لندن می باشد.
معماری ,
لینک ثابت| چهارشنبه 7 شهریور 1386| نظرات ([comments])
زندگی ,
لینک ثابت| چهارشنبه 7 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~
خود خودش بود٬اشتباه نمی کردم. رفتم جلو وبهش سلام کردم٬منو نشناخت! برای همین هم از سلام واحوالپرسی گرم و خودمونی من کلی تعجب کرد. گفت:خانوم !شما منو میشناسید؟ ما قبلا همدیگرو دیدیم؟ گفتم:ای بابا!اختیار دارین آقای راننده! من حداقل هفته ای یک بار با شما این مسیر رو طی می کنم ...تازه ده تومن هم به شما بدهکارم! گفت:شرمنده!من روزی صد تا مسافر جا به جامی کنم ٬چهره ها یادم نمی مونه. خندیدم و گفتم:خسته نباشید٬خدا قوتتون بده٬بفرمایید اینم کرایتون... هر کاری کردم کرایه رو ازم نگرفت ٬ گفت: شما امروز انرژی یک ماه منو تامین کردی... کاش همه مثل شما بودن... ... واقعا٬کاش همه مثل من خوش اخلاق بودن!!!
زندگی ,
لینک ثابت| یکشنبه 4 شهریور 1386| نظرات ([comments])