منوی كاربری
نظرسنجی
درباره

همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..

صفحات وبلاگ

... 3 4 5 6 7 8

لینكدونی

جستجوگر

  

خبرنامه

آمار وبلاگ

امروز :: سه شنبه 12 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :  

ایجاد صفحه :  - ثانیه

~ می گفت...


نوشین

 

می گفت:دنبال فلسفه ی وجودیم می گردم ،می خواهم بدانم اصلا هدف خدا از خلق ما چه بوده؟چرا ما را در این دنیا گرفتار کرده؟
و...
آدمی مثل او که همیشه تنها بود،همیشه بغضی در نگاهش می دیدم که هر لحظه می خواست بترکد،همیشه فکر می کردم تنها چیزی که برایش مهم است این است که سیگار گوشه ی لبش خاموش نشود ،چطور ممکن است...؟
و چه کوته اندیش و کودک بودم من.
این اواخر وقتی به حرف هایش گوش می دادم،بغض گلویم را می گرفت،چقدر می فهمید،چقدر زیبا می فهمید و چقدر عمیق می فهمید...
و چقدر اندکند آنها که عمیق می اندیشند و عمیق می فهمند.آنقدر ژرفند که هیچ کس را یارای قدم گذاشتن در دنیایشان نیست،که نکند غرق شوند در این بیکران!
همین است که همیشه بکرند و دست نخورده .
می بینید آنها را که همیشه دیده می شوند؟همه جا در صف اولند و همه،چه  آسان در دنیایشان پا می گذارند!چرا؟چون آنها،شاید حرف زیادی برای گفتن داشته باشند،شاید همیشه مریدان زیادی داشته باشند،(مرید که نه...چه بگویم؟!)ولی به قول شریعتی بزرگ،همچون نوشابه های گازداری می مانند که تا در لیوان میریزیشان،چنان لیوان را لبریز می کنند که آدم را می ترساننداما قدری طول نمی کشد که گازشان می رود و لیوان نصفه می ماند!
شاید اقیانوسیند به عمق یک وجب و چه آسان می شود در آنها پا گذاشت،بی هیچ واهمه ای!و چه ارزان است هستی شان و بودنشان.
نوشتنش هم آزارم می دهد.
بگذریم...
آری...
وسیع و ژرف،
دست نیافتنی و تنها...
 چه  کلمات زیبایی و چه خصایل نا یابی!
و او...اینگونه بود.
 

 

 زندگی ,

لینک ثابت| دوشنبه 29 مرداد 1386| نظرات ([comments])

~ معماری!


نوشین

 

از اونجایی که معماری می خونم،
و از اونجایی که توی این وبلاگ هیچ بویی از معماری نمیاد،
تصمیم گرفتم یه کم رنگ و بوی معمارانه بهش بدم.
از این به بعد هر هفته یک اثر معماری رو بهتون معرفی می کنم.
فقط واسه تو می ذارمش ،امیدوارم خوشت بیاد!!!




موزه ی گوگنهایم،اسپانیا.
معمار:فرانک گری.
این بنا از ورقه های تیتانیوم ساخته شده و ظاهرا شبیه یک گل است.

 

~ تعطیلات!


نوشین

 


این روزها در تعطیلات به سر می برم.
هم خودم و هم مغزم!!




 

~ بابایی!


نوشین

 

-اون وقتا سه تا باغچه ی بزرگ توی حیاطمون بود که وسطشون چمن و دور تا دورشون غرق گلهای اطلسی و رز سفید بود.کنار حیاط هم یه درخت بزرگ آلو بود که نصفش رفته بود توی حیاط همسایه.یادمه که هنوزمدرسه نمی رفتم،کارم این بود که برگهای خشکیده ی درخت رو از روی چمنا جمع کنم تا حیاط به هم ریخته به نظر نرسه. هر روز بابا یه پلاستیک می داد دستم و می گفت تا فلان عدد وقت داری و شروع می کرد به شمردن.ولی حالا... نه درختی هست،نه چمنی،نه من اون نوشین کوچولوی سابقم ،نه بابا دیگه حوصله ی شمردن داره!

-راستی ...
چرا بابا دیگه حوصله ی شمردن نداره؟
میگن چون موهاش سفید شده.
ولی من میگم آخه مو چه ربطی به زبون داره؟!
می دونم...می دونم دارم هزیون می گم،تسلیم!
آخه...
آخه نمی خوام باور کنم که بابایی پیر شده.

-اِ اِ اِ...
یه موی سفید تو سرم پیدا شده...
نکنه منم پیر شدم؟
ولی نه!میگن باید همه ی موهای آدم سفید بشه تا بهش بگن پیر شده،یکی دو تا معمولیه.
پس چرا...پس چرا دیگه حوصله ی شمردن ندارم؟
اصلا چرا راه دور بریم؟
حوصله ی حرف زدن هم ندارم.
وقتی پیش اون دوتا فرشته ی کوچولو می مونم مدام میگن :
تا فلان عدد بشمر تافلان کارو بکنیم،
ولی من...

-روزایی که پیش اونام روزای خیلی قشنگین.
اونقدر خوبن که آدم حسرت می خوره که کاش بزرگ نشده بودم.

- بابایی شاید دیگه حوصله ی شمردن نداشته باشه ...که داره!
ولی هنوز حرفای قشنگ برای گفتن داره...
هنوز شعرای بامزه داره که واسه نوه هاش بخونه...
هنوز هم اگه به جای سلام بابایی بهم بگه سلام،بغض می کنم که نکنه دلش جایی شکسته باشه.
کاش ...
کاش به جای این همه موی سیاه یه ذره از دل بابایی تو دلم بود.

 

~ برای او که...


نوشین

 


غمگین ترین غمگینان عالمم ،وقتی تو نیستی
آخر هر روز نجوای آب را در گوشم زمزمه می کردی و
لطافت نسیم را بر گونه های اشکبارم می نشاندی
نگاهت برایم آشنا بود و کلامت برایم معنای آرامش،
کاش...کاش هنوز هم ،همبازی کودکی هایم بودی و همپای رقص های شادمانه ی نوجوانیم.
کاش هیچ گاه راز های دلت را برایم بر ملا نکرده بودی تا نمک گیر سفره ی دلت شوم.
کاش می دانستی او که همیشه قصه ی جاری شدنش را در رگهایم برایت می خواندم،
خود تو هستی!
می دانی که دوستت دارم،
می دانم که دوستم داری،
ولی کاش هیچیک کلاممان را به ابتذال گفتن آلوده نکنیم.
و ای کاش...
یک بار دیگر در کنارم بنشینی تا بگویمت:
فرقی نمی کند که گودال آب کوچکی باشی
یا دریای بیکران زلال،
هرچه که باشی ،همه ی آسمان در تو پیداست!

              

 

~ آغاز فانوش


نوشین

 

تقویم مجبورم کرد که دوباره برگردم.
فردا چهاردهم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد وشش است.
درست یک سال پیش در این تاریخ من اولین پست این وبلاگ را نوشتم که متاسفانه حالا دیگر در آرشیوم نیست.
یک انسانخوب و مهربان  به معنای واقعی کلمه و یک دوست، اینجا را برایم راه اندازی کرد.نمی دانم لیاقتش را نداشتم یا دست تقدیر بود،به هر حال حالا دیگر او نیست.
شاید فردا هم فقط بهانه ای شد برای اینکه یادی از او کرده باشم.
تنها آرزویی که می کنم این است که همیشه پیروز و شادکام باشد و امیدوارم روزی بتواند فریادش را به همه ی آنانی که می خواهد برساند.

 

~ پراکنده


نوشین

 

جمعه ای که گذشت باز هم از اون روزهای واقعا به یاد موندنی بود.
در کنار دوستانی که با اونها بودن رو با هیچ چیزی توی این دنیا عوض نمی کنم.
این روزها اونقدر ذهنم درگیر مسائل مختلف شده که حوصله ی هیچی رو ندارم.
هیچوقت تو زندگیم اینقدر فکر نکرده بودم.اونم چه فکرایی!!
چند روز به استراحت احتیاج دارم،شاید درست بشه.
راستی...
از چهارشنبه تا جمعه نمایشگاه صنعت ساختمان در محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران دائر می باشد، هر کی حوصله داره می تونه بره ،من حرفی ندارم!
در ضمن یه چیزی هم بگم، تو زندگیم از دو تا چیز واقعا نفرت دارم ،یکی دروغ ،یکی هم سر کار گذاشته شدن، مواظب خودتون باشین!
فعلا بای بای!!

 

 زندگی ,

لینک ثابت| سه شنبه 9 مرداد 1386| نظرات ([comments])

~


نوشین

 

می کنم بغض برایت،
                                      اشک می آید به چشم
و صدایم لرزان،می پرسم: 
                                                تو به من شک داری؟
می شود هول نگاهت ،به گمانت،
                                                  شاید،
                                                            نه حتما،اشتباهی شده است!
«و من انگار که غم در دلم اندازه ی دنیا شده است»
      یاد آن بوسه از« او » می افتم،
                            به « تو » و سادگیت،با تلخی میخندم!

 

~ م.امید


نوشین

 

اما نمی دانی چه شبهایی سحر کردم.
بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی.
و آن گاهگه شبها که خوابم برد،
هرگز نشد کاید به سویم هاله ای ،یا نیمتاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی.
...
انگار در من گریه می کرد ابر.
من خیس و خواب آلود
بغضم در گلو ،چتری که دارد می گشاید چنگ
انگار بر من گریه می کرد ابر.


 

 

~ چراغ


نوشین

 

شبها ؛چراغ سر در حیاط خانه را روشن می گذارم،
شاید عابری به نورش احتیاج داشته باشد،
شاید مورچه ای دانه ای را به خانه اش ببرد،


شاید تو...
نشانی خانه را گم کنی!

چراغ قلب من همیشه روشن است...
برای آن که دوستم دارد!