منوی كاربری
نظرسنجی
درباره

همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..

صفحات وبلاگ

... 4 5 6 7 8

لینكدونی

جستجوگر

  

خبرنامه

آمار وبلاگ

امروز :: سه شنبه 12 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :  

ایجاد صفحه :  - ثانیه

~ کاش می شد...


نوشین

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو
از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
...

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود...
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سر گردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه ی تدفین گل،
می روی تا واژه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پل واره ی ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی.

 

~


نوشین

 

«مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد.»
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده برفت

 

~


نوشین

 

آره....
یک نفر بالای همون کوه؟؟

نه...

یک نفر وسط اون دشت پر از گل...
زیر همون درخت بزرگه...
کنار اون جوی کوچیک آب...
درست بغل خاکسترهایی که از آتیش قبلیمون جا مونده بود...
یه چیزی بهم گفت...
یه قولی بهم داد...
که هیچوقت یادم نمی ره.
ولی...
بالای همون کوه؟
کدوم کوه؟
یادم نمیاد!!!!


 

~ ؟؟؟


نوشین

 



همینجاست...
ایران...

 

~ ماه...


نوشین

 

 

~ می خواهم...


نوشین

 

فکرشو بکن...
می خوام نامه بفرستم به همه ی مجله ها و روزنامه هایی که کم تیراژند و کم فروش؛شاید انگیزه پیدا کنند برای بهتر بودن!!
می خوام زشت ترین لباس یک مغازه رو که شاید چند سالیه که توی اون مغازه مونده بخرم،آخه اون فروشنده ی بیچاره چه گناهی کرده که اون لباس زشته؟؟!!
می خوام همه ی گلهای پلاسیده ی گل فروشی ها و همه ی میوه های گندیده ی میوه فروشی ها رو بخرم،آخه حیف نیست؟
می خوام تلویزیونم همیشه برنامه ای رو نشون بده که هیچ کس نگاهش نمی کنه!
می خوام ماشینی بخرم که هیچ کس دوسش نداره،فولکس قورباغه ای یا...ژیان!!
می خوام کهنه ترین کفش دنیا رو بپوشم،اونم یه زمانی برای خودش کسی بوده!
می خوام برم خانه ی سالمندان با اونا زندگی کنم، باهاشون حرف بزنم و براشون جوک بگم که حوصلشون سر نره.
می خوام همه ی آدامسهای اون پسر کوچولو رو بخرم و همشو بخورم تا برای فردا دوباره هیچ آدامسی نداشته باشم!
.
.
.
می خوام برم روی کوه و داد بزنم:
چرا همه ی این حرفها به نظر آدما خنده داره؟
می شه جوابمو بدین؟




 

~ حافظ


نوشین

 

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب    مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم





 

~


نوشین

 

هر بامداد که آهویی از خواب بر می خیزد ،می داند که باید از تند ترین شیر تند تر بدود وگرنه کشته خواهد شد.هر بامداد که شیری از خواب برمی خیزد می داند که باید از تند ترین آهو تند تر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد...
فرقی ندارد آهو باشی یاشیر؛
                                                آفتاب که آمد،آماده ی دویدن باش!

 

~ چه بگویم!


نوشین

 

امروز دلم عجیب رنجید،آن هم از کسی که همیشه جز مهربانی در حقش نکرده بودم و ...او نیز.
نمی دانم چرا این چنین می کند،نمی دانم چرا آن روزها آنچنان و این روزها اینچنین.
خلاصه اینکه:
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست        گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

~


نوشین

 

خدایا!
به من توفیق عشق بی هوس،
تنهایی در انبوه جمعیت،
ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند
عنایت فرما.

«دکتر علی شریعتی»