منوی كاربری
نظرسنجی
درباره

همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..

صفحات وبلاگ

لینكدونی

جستجوگر

  

خبرنامه

آمار وبلاگ

امروز :: سه شنبه 12 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :  

ایجاد صفحه :  - ثانیه

~ خواب


نوشین

 

مادرم می گفت:
بدیها دورند
ناشناختنی اند
گرگ قصه های شنل قرمزی
و گربه های بدجنس جوجه دزد!
خیالند و اهالی قصه ی شبها
همین...
سالهاست که دیگر قصه ای نمی شنوم
که با چشم اهالیشان را می بینم
غربت و وهم خیالشان
خواب را از دیدگانم دزدیده است
بند بند وجودم می لرزد
می سوزم و می ترسم
برای کودکانی که
در نیمه ی راه بودن
دورها دورتر از عدم
و همین نزدیکی ها
بدون حتی قطره ی اشکی به حال جوجه ی کوچکی...
می روند...
-ولی شاید او از من خوشبخت تر باشد
شاید او باید دلش به حال من بسوزد
که در این لجنزار عمیق گرفتار شده ام؟!-
ولی نه...
«بودن»تجربه ایست تکرارناپذیر
و«زنده گی» حقیقتیست بی پایان
که برای «زنده» بودن
باید خواب بود
 آنها که بیدارند نیستند
گم شده اند
میان وجود و عدمشان دست و پا می زنند
باید «نباشی»
باید« نبودن» در میان این آدمها را تجربه کنی
باید خالی شوی تا پر شوی
تا «زنده گی» را به غلط «زندگی»ننویسی
چقدر دور شدم
می گفتم...
و می ترسم،
از -مرد و زن-
...
مادرم هنوز هم می گوید:«بدیها دورند»
مادرم خواب است...می دانم.