همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..
لینكدونی
جستجوگر
خبرنامه
آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
لینكستان
~ باز کن پنجره را
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروان های فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !
تو اگر باز کنی پنجره را ،
من نشان خواهم داد ،
به تو زیبایی را.
زندگی ,
لینک ثابت| دوشنبه 29 بهمن 1386| نظرات ([comments])
~ زندگی
جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگیست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی... بازی خدا و یک عروسک گلی ست
لینک ثابت| شنبه 20 بهمن 1386| نظرات ([comments])
~ پایان...
مغزم واقعا کار نمی کنه! نمی دونم چی شده... ولی همه چیز عوض شده... تنها چیزی که می دونم اینه که دیگه نه دانشکده ای هست٬نه معماری ٬۸۴ نه شهمیرزاد٬نه اتاق میز نور و نه اون درخت ... شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم ٬اما خبر نداشتی رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی روی تموم حرفات یکدفعه پا گذاشتی...
لینک ثابت| پنجشنبه 11 بهمن 1386| نظرات ([comments])