همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..
لینكدونی
جستجوگر
خبرنامه
آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
لینكستان
~ بزن به افتخار زندگی...
داشتم فکر می کردم اگه اینجوری نبود٬دوست داشتم که چه جوری بود؟! اینجوری یعنی چی؟ خوب...نمی تونم بگم!!! و اما اینکه چه جوری ؟ خوب...اینو می تونم بگم!!! دوست داشتم بزرگ نمی شدم٬اون وقتا دوست داشتم زودتر بزرگ بشم٬برم دانشگاه٬عاشق سن ۲۰ سالگی بودم٬فکر می کردم وای...چه کلاسی داره٬فکر کن ۲۰ سالت باشه!!! ولی حالا... از زندگیم ناراضی نیستم٬دوستش دارم ٬ولی زیادی سر ب سرم می ذاره٬دیگه داره از اخلاق من سوء استفاده می کنه!!هرچی هیچی نمی گم بدتر میشه! دوست داشتم کوچولو بودم٬خیلی کوچولو٬اونقدر که وقتی گرسنم می شد گریه می کردم٬چقدر خوب بود اگه اونجوری بود٬نه مثل حالا که اونقدر این روزگار سر کارمون گذاشته که دیگه ضد ضربه شدیم٬گریه؟کاش حداقل می شد گریه کرد!! ولی با این همه٬هم خودمو خیلی دوست دارم هم زندگیمو(خود شیفته دیدین؟)! البته بعضی وقتا که واقعا از دست خودم عصبانیم و دیگه حوصله ی خودمو ندارم ...خوب هیچ کاری نمی کنم٬فقط تحمل می کنم این بچه ی بی تربیت رو!! همین که نوشینم کافیه٬دوست ندارم جام رو با هیچ کس دیگه عوض کنم. بزن به افتخار نوشین!!
پی نوشت:فردا می ریم روستای ابراهیم آباد شاهرود٬قول میدم عکسها و گزارش بازدید رو براتون بیارم.
زندگی ,
لینک ثابت| یکشنبه 13 آبان 1386| نظرات ([comments])
~ کم آوردن!!!
چقدر لذت بخش است آدم احساسا تش را از زبان دیگری بشنود٬یعنی به یک سری نتایجی در مورد خودت برسی و... امروز در کلاس طراحی معماری اتفاق خیلی جالبی افتاد٬باید خصوصیات فردی و اجتماعی همه ی اعضای خانواده مان را می نوشتیم ٬و طبق آن خصوصیات خانه ای برایش طراحی می کردیم٬نوبت من رسید و پلانی که استاد برای من ٬یعنی من به تنهایی ٬طراحی کردند. خانه ای که از وسطش آبی عبور می کرد٬دلیلش چه بود؟ استاد اینگونه گفتند: نوشین یک آدم مهربان است٬آب برای دو دسته از آدم ها یک عنصر حیاتیست٬آدم های عصبی و آدم های مهربان٬تا اولی را تلطیف کند و دومی را مهربانتر و انرژی را که به سبب محبت به دیگران از دست داده به او بازگرداند تا کم نیاورد.و... خیلی برایم جالب بود!چون دقیقا دو شب پیش به این نتیجه رسیدم که کم آورده ام و به دنبال راه حلی برایش می گشتم٬ حالا به یک رود احتیاج دارم٬یا دریا... ولی فعلا مجبورم به یک لیوان آب خنک بسنده کنم٬اینجا که جز خاک چیزی نمی بینم.!!
پی نوشت:غیبت طولانیم را بگذارید به حساب متره و طراحی فنی و طراحی معماری در یک ترم به اضافه ی ۷ واحد دیگر
من و... ,
لینک ثابت| چهارشنبه 2 آبان 1386| نظرات ([comments])