منوی كاربری
نظرسنجی
درباره

همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..

صفحات وبلاگ

1 2 3

لینكدونی

جستجوگر

  

خبرنامه

آمار وبلاگ

امروز :: سه شنبه 12 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :  

ایجاد صفحه :  - ثانیه

~ یادگاری...


نوشین

 


و عشق ...
با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد.





 

~ آره...


نوشین

 

    یادم باشد ،حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
                             نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
                                     راهی نروم که بیراه باشد
                                                خطی ننویسم که آزار دهد کسی را!
                          یادم باشد که روز و روزگار خوش است
                همه چیز رو به راه و
                              بر وفق مراد است و
                                                              خوب...!
                            
  تنها دل ما دل نیست!!
                          آره...
                         

 

 زندگی ,

لینک ثابت| دوشنبه 30 اردیبهشت 1387| نظرات ([comments])

~ تولد...


فاطمه

 

به اعتقاد خیلی از صاحب نظران و کسانی که اهل فکر و اندیشه اند، در عصر ما برخی مسائل یا به بیان دیگر برخی ارزشهای گذشته که در روزگار ما تدریجا معنا و مفهوم خود را به طور کامل از دست داده اند ،دیگر جایگاهی در ذهن وبه دنبال آن در زندگی بشر ندارند.ارزشهایی چون راستی،صداقت،محبت،ایمان،یقین،ایثار وگذشت برای اعتقادی والا،عشق و دوست داشتن و...دوستی.
دریغا...
اگر بخواهیم از دنیای آرمانی خود ساخته ی درونمان بیرون آییم ،شاهد چنان ناگواریهایی خواهیم بود که بی درنگ تصمیم به عقب نشینی گرفته و کارزار را به صاحبان آن تحویل نموده و خود به همان پیله ی تنهاییمان پناه می بریم.
اما خوب...همیشه هستند کسانی که تصمیم به حرکت در جهت مخالف رودخانه می گیرند،تصمیمی که شاید هرگز حتی در توان آنها نباشد،اما سرشارند از ایمانی حقیقی،احساسی ژرف و نیرویی شگرف ،که همچون جذبه ای آنها را به ورای بشریت کشانده و در نهایت به آن مطلق ناب پیوند می دهد.
آری...او و من عهد بستیم،عهدی نه بین خودمان ،بلکه میثاقی بود درون هر کدام،بدون آنکه سر به گفتن و بازی با کلمات فرو آورد،هر دو مان در دل...
پیمان بستیم ارزش را به جایگاه خود باز گردانیم ،دوستی را معنایی دوباره دهیم و احساس را ارج نهیم.
امروز روز تولد اوست...او که خوب است...و همین او را بس...
خدا را سپاس،خدا را سپاس و خدا را سپاس ،که در بهاری چون تولد او،او را به زمین خواند،تا امروز در کنار من باشد...
نوشینم...آمدنت به زمین گرامی باد...







 

~ امشب...


نوشین

 

    این شبها آدم یاد همه ی روزهای گذشته و همه ی خاطره هاش می افته...
دوست داشتم امشب عید رو به خیلی ها تبریک بگم،همه ی کسانی که دوستشون داشتم و دارم،و الان ازشون بی خبرم...
حالا از همین جا تبریک می گم...
می گم که عیدت مبارک...
امیدوارم روزهای خیلی قشنگ تر و دوست داشتنی تر از روزهای گذشته در انتظارت باشه...
امیدوارم یک روز ...یک روز بفهمی که چرا...
امیدوارم که بدیهامو فراموش کنی...
حداقل به خاطر خاطره هامون منو ببخش...
مطمئنم که یک روز می فهمی...
الان خیلی وقته که دارم تنهایی رو تجربه می کنم...
تنهای تنها،من و مامان و بابا و خدا...
دارم باهاش کنار میام،
خیلی چیزا هم ازش یاد گرفتم...
هرچند که خیلی ها ...
اصلا بی خیال
فقط تو منو ببخش
فقط اینه که برام مهمه...
عیدت مبارک.....................





 

 زندگی ,

لینک ثابت| پنجشنبه 1 فروردین 1387| نظرات ([comments])

~ روزهای نو!


نوشین

 

۸۶ هم تموم شد...

احساس می کنم تا اینجا بدترین سال زندگیم بود...

امیدوارم ۸۷ همه چی رو از یادم ببره ٬خوب باشه٬برای همه٬من هم یه سرو سامانی به این اوضاع آشفته بدم.

دوست دارم یه زندگی جدید شروع کنم...

برای خیلی ها بد بودم٬برای بعضی ها هم خوب٬از دسته ی اول میخوام که منو ببخشند و به دسته ی دوم میگم :دعا کنید بهتر باشم٬خیلی بهتر...

برای ۸۷ خیلی برنامه ها دارم...سال مهمی خواهد بود و البته پربار اگر خدا بخواهد!!

به امید موفقیت همه ......

       

 

 زندگی ,

لینک ثابت| چهارشنبه 29 اسفند 1386| نظرات ([comments])

~ کاش...


نوشین

 


کاش همه چیز همینطور زیبا مانده بود...
همینقدر خوب و ساده و بی ریا...
کاش...

 





 

 زندگی ,

لینک ثابت| یکشنبه 26 اسفند 1386| نظرات ([comments])

~ باز کن پنجره را


نوشین

 

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروان های فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !
تو اگر باز کنی پنجره را ،
من نشان خواهم داد ،
به تو زیبایی را.

 

~ بزن به افتخار زندگی...


نوشین

 

داشتم فکر می کردم اگه اینجوری نبود٬دوست داشتم که چه جوری بود؟!

اینجوری یعنی چی؟

خوب...نمی تونم بگم!!!

و اما اینکه چه جوری ؟

خوب...اینو می تونم بگم!!!

دوست داشتم بزرگ نمی شدم٬اون وقتا دوست داشتم زودتر بزرگ بشم٬برم دانشگاه٬عاشق سن ۲۰ سالگی بودم٬فکر می کردم وای...چه کلاسی داره٬فکر کن ۲۰ سالت باشه!!!

ولی حالا...

از زندگیم ناراضی نیستم٬دوستش دارم ٬ولی زیادی سر ب سرم می ذاره٬دیگه داره از اخلاق من سوء استفاده می کنه!!هرچی هیچی نمی گم بدتر میشه!

دوست داشتم کوچولو بودم٬خیلی کوچولو٬اونقدر که وقتی گرسنم می شد گریه می کردم٬چقدر خوب بود اگه اونجوری بود٬نه مثل حالا که  اونقدر این روزگار سر کارمون گذاشته که دیگه ضد ضربه شدیم٬گریه؟کاش حداقل می شد گریه کرد!!

ولی با این همه٬هم خودمو خیلی دوست دارم هم زندگیمو(خود شیفته دیدین؟)!

البته بعضی وقتا که واقعا از دست خودم عصبانیم و دیگه حوصله ی خودمو ندارم ...خوب هیچ کاری نمی کنم٬فقط تحمل می کنم این بچه ی بی تربیت رو!!

همین که نوشینم کافیه٬دوست ندارم جام رو با هیچ کس دیگه عوض کنم.

بزن به افتخار نوشین!!


پی نوشت:فردا می ریم روستای ابراهیم آباد شاهرود٬قول میدم عکسها و گزارش بازدید رو براتون بیارم.

 

~ یک روز آرام...!!!


نوشین

 

هیچ وقت کاری به اوضاع مملکت و اقتصاد و تورم و سیاست و ...این چیزها نداشتم،ولی این اواخر ،به خصوص بعد از جریانات بنزین و...می دانید که؟ اعصابم بد جوری به هم ریخته.

ترم پیش در پی همان جریاناتی که نگفتنش بهتر است،اسامی ما در لیست کسانی که مشمول استفاده از خوابگاه دانشگاه می شدند ،نیامد.گفتیم تابستان که تمام شد اقدام می کنیم ببینیم چه می خواهند بر سرمان بیاورند.

هفته ی پیش با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم تا شنبه ای که گذشت به دانشگاه برویم تا خبری بگیریم از اوضاع.

از شب قبلش که جمعه شب باشد با هر آژانسی که تماس گرفتیم گفتند صبح زنگ بزنید.صبح هم از ساعت ۴:۴۵ به هر تاکسی سرویس به اصطلاح شبانه روزی که زنگ زدیم یا خواب بودند یا ماشین نداشتند،یا سوخت ...

دردسرتان ندهم بنده از ساعت ۴:۵۰ دقیقه تا ۵:۳۵ در خیابان منتظر یک تاکسی ماندم تا من را به ایستگاه مترو برساند.

بالاخره به هر دردسری بود ساعت ۱۰:۳۰به سمنان رسیدیم ،ولی مثل اینکه خدا را شکر آن روز بخت با ما یار بود و به هر آژانسی زنگ می زدیم می گفتند سوخت نداریم ...

با دو برابر هزینه ی همیشگی خودمان را از ترمینال که در ورودی شهر است به دانشگاه که ۳ کیلومتر خارج از شهر است رساندیم.

بعد از کلی حرف و حدیث با مسئولین محترم!! دانشگاه به این نتیجه رسیدیم که جوابی به ما نمی دهند جز اینکه:اگر تا هفته ی اول شروع کلاسها وضعیت خوابگاه مشخص نشد بروید پانسیون پگاه ،شبی فلان قدر هم ازتان می گیرند تا وضعتان معلوم شود...

با قیافه هایی نه چندان شبیه آدمیزاد،راهی ترمینال شدیم برای برگشتن به تهران.در اتوبوس هم همین بس که بگویم تورم رگ غیرتم در پی موضوعی امانم را برید و اولین بار بود که ...بله...دعوایی در گرفت!!

حالا نوبت صف تاکسیهای مترو بود...۳۰دقیقه!!!

راننده که احتمالن سوخت نداشت وسط راه پیاده مان کرد و گفت آخر خط است...

و دوباره صف...۲۰دقیقه

ساعت ۱۰ شب بود...رسیدم به خانه...بغضم ترکید...

به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود:مملکت صاحب ندارد،همه چیز به هم ریخته شده،مردم همه عصبی،چهره ها همه آشفته...

تاکسی ها همه بنزینشان را به نرخ آزاد می فروشند تا نکند خودشان و تاکسی عزیزشان به زحمت بیفتند.دو ماه آینده هم به سلامتی کارت سوخت گازوئیل و همین وضعیت برای اتوبوسها ...

خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند .


پی نوشت:سیستم میهن بلاگ در حال تغییر است،اینها هم کلی اذیتمان می کنند ،ممکن است تا درست شدنش نتوانم به روز کنم.

 

 زندگی ,

لینک ثابت| سه شنبه 20 شهریور 1386| نظرات ([comments])

~ به قدر زیبایی خوب بودن!


نوشین

 

چقدر ما آدم ها کوچکیم!

چقدر سنگدل و بی رحمیم ما!

انسان برای چه زنده است؟برای چه زندگی می کند؟مگر نه برای اینکه خوب شود٬زیبا شود٬خوبی بورزد و زیبایی بیافریند؟مگر هدفمان غیر از این است؟مگر کمال جز این است که همه ی نیکی های عالم را در درونت بیابی و در برونت بنمایی؟و نیکی مگر جز این است که دوست بداری و دوست داشتن بیاموزی؟

سخن من این است:

اگر راه و رسم زندگیت را با راه و رسم دل یکی کرده ای ٬چرا تا دوستت می دارند٬چرا تا دل بر تو می بندند ٬می رانیشان؟تو که دوستی را آیین خود می دانی و مهربانی را پیشه ی خود٬ تو که دم از ساختن اتوپیایی با زمین صداقت و آسمان مهر می زنی....

وای...وای برتو...

چگونه طاقت دیدن چشمان اشکبار کسی را داری که کمترین برتریش بر تو عاشق بودنش است؟

چگونه در برابر غم یک انسان اینگونه سنگدل شده ای؟

آری ٬او یک انسان است که اکنون غصه دار است،گرفتار اندوهی زیبا شده است،گرفتار یک سنگینی سبک شده است٬یک محدودیت بدون مرز و...

او گرفتار عشق شده است و مقصرش هم تویی...

حالا وقتش رسیده که مهر و وفایت را ثابت کنی،عاشقم بر همه عالم گفتن هایت را بنمایانی،

در کنارش بنشینی و خود را در غم او شریک بدانی،سخنانش را بشنوی و به یاری هم راه حلی بیابید برایش....به یادش و به یاریش...

این است زندگی...

همین قدر زیبا ودوست داشتنی...

پس دریابیم لحظه ها را که زود دیر می شوند...

 

 زندگی ,

لینک ثابت| پنجشنبه 15 شهریور 1386| نظرات ([comments])