همه چیز در اولین روز مهر ماه و از یک نیمکت چوبی شکل گرفت.کنار هم نشستیم و یکدل و یکصدا به آوای معلم گوش سپر دیم. شیطنت های دوران دبیرستان حسادت ها و رقابت های کودکانه و گریه ها و خنده هایی از سر بی خیالی همه و همه رفتند و جای خود را به یک رابطه عاطفی عمیق دادند. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه زندگیمان در کنار هم گذشت. آری یکدیگر را پیدا کرده بودیم و به دنیای هم پا گذارده بودیم و اکنون که نزدیک به شش سال از اولین روز می گذرد به لطف سر انگشتان مهربان یک عزیز فکر و دل و ناممان را یکی کرده ایم تا ما هم همراه او به انتظار بنشینیم شاید با همراهی هم آن را به انتظاری شیرین تبدیل کنیم باشد که امید هایمان به یقین مبدل شوند..
لینكدونی
جستجوگر
خبرنامه
آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
لینكستان
~
بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم...
لینک ثابت| جمعه 15 شهریور 1387| نظرات ([comments])
~ پایان...
مغزم واقعا کار نمی کنه! نمی دونم چی شده... ولی همه چیز عوض شده... تنها چیزی که می دونم اینه که دیگه نه دانشکده ای هست٬نه معماری ٬۸۴ نه شهمیرزاد٬نه اتاق میز نور و نه اون درخت ... شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم ٬اما خبر نداشتی رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی روی تموم حرفات یکدفعه پا گذاشتی...
لینک ثابت| پنجشنبه 11 بهمن 1386| نظرات ([comments])
لینک ثابت| شنبه 3 آذر 1386| نظرات ([comments])
~ ...
آری ... لحظه ها همیشه زود دیر می شوند٬به راحتی دل می بنئیم و پس از چشم بر هم زدنی باید دل بکنیم٬تقصیر از ما نیست٬رسم زندگیست٬زندگی که دستمان را گرفته و به هر سو که می خواهد می کشاندمان... گاهی راه را نشانمان می دهد و گاهی کودکی میشویم که راه را گم می کند و به بیراهه می رود و آنوقت اگر از بیراهه بازگشت و به مسیر اصلی پاگذاشت ٬می فهمد که بزرگ شده٬خیلی بزرگ... و گاهی هم عاشقمان می کند٬عاشقانی که زمانی می فهمند عاشقند که دیگر مجالی برای دوست داشتن باقی نمانده و باید رفت... زندگی... این روزها با همیم٬روزهای غریبیست٬با هم پر می شویم از خنده و خالی می شویم از اشک٬با هم و هم صدای هم می خوانیم و قلم هایمان را با هم به حرکت در می آوریم٬ می خندیم برای بهترین روزهایمان٬ می گرییم برای جداییهایمان٬ می نوازیم برای دلتنگی هایمان٬ و می نگاریم برای دیروزهای با هم و... فرداهای بی هم. دلتنگی ها٬جدایی ها٬فرداهای بی هم... جدایی دلهایی آسمانی که با یکدیگر آشنایند٬با بند بند وجود یکدیگر را می خواهند و نگاه هایشان پر است از آرزو٬آرزو های شیرین و زیبا برای یکدیگر٬و قلبهایشان لبریز است از خاطره...که بودن را با هم و بزرگ شدن را در کنار هم آموخته اند. این است زندگی...عمیق و بزرگ و دوست داشتنی...
لینک ثابت| شنبه 3 آذر 1386| نظرات ([comments])
~
سلام! من اینجا هستم.به دلیل وجود امکانات فوق رفاهی در خوابگاه های دانشجویی ٬از داشتن کامپیوتر محرومیم به همین دلیل کمتر فرصتی برای به روز کردن وبلاگ دارم. این روزها بچه ها انگار غریبه شده اند٬هیچ کس مثل قبل نیست٬بی شور و شر٬آرام٬پراکنده و... دیروز سر کلاس روستا کم مانده بود از کلاس اخراج شوم٬به دلیل رعایت نکردن نظم کلاس به صورت فوق حرفه ای!! استاد هم که جدید بود و با اخلاق بنده نا آشنا٬خوب طول می کشد تا آشنایی٬عادت می کند!! دوست داشتم این چند روز تعطیلات را در خوابگاه بمانم و در فرصتهای خوب تنهایی به قول خودم به تهذیب نفس بپردازم٬ولی خوب نشد. راستی٬امروز آمد٬بالاخره آمد.منتظر می مانم ٬بی صبرانه منتظر می مانم برای حرف هایی که ... ... نمی دانم... این چند وقت خیلی ذهنم آشفته است٬دیشب بالاخره حرفهایم را با او زدم٬همان برخوردی را داشت که منتظرش بودم٬امیدوارم بپذیرد.چه کسی را می گویم؟ چند شب است که از ازدیاد انرژی خوابم نمی برد!فکر می کنم دچار بیش فعالی شده ام! دیشب در پی افکارم به این نتیجه رسیدم که چقدر دلم برای آقای خاتمی تنگ شده!چهره اش آرامش خاصی داشت(حداقل)!!! ادامه نمی دهم چون مصلحت نیست ٬می ترسم چیزی بگویم که...!!! اگر باز هم به این قبیل نتایج رسیدم خبرتان می کنم. تا فرصت بعدی ٬حق نگهدارتان!
خودش می داند!
لینک ثابت| سه شنبه 10 مهر 1386| نظرات ([comments])
~
این آهنگ من رو٬البته نه فقط من رو بلکه ۲۸ نفر دیگه غیر از من رو هم دیوانه می کنه٬کلاس ماکت سازی٬کلاس راندو... شما هم حتما بشنوید. http://www.iransong.com/g.htm?id=3468
*شرمنده از اینکه نتونستم لینکش کنم ٬صفحه ی ارسالم مشکل داره.
**روی نام آهنگ دو بار کلیک کنید و ...کمی صبر!
لینک ثابت| شنبه 24 شهریور 1386| نظرات ([comments])
~ او رفت!
مهندس مهدوی مهربان دیروز با دانشکده هنر خداحافظی کرد،او رفت تا پر بار تر از گذشته به وطنش بازگردد .
پدر دانشکده ی ما بود ،به قول خودش بند بند دانشکده را خودش بر پا کرده بود،تنها امیدمان بود و تنها پشتیبانمان.
دو ترم استادمان بود ولی هیچگاه قدرش را آنگونه که باید ندانستیم،آرزو می کردم کاش یک بار دیگر ،فقط یکبار دیگر ببینمش تا بگویم: به خاطر همه ی زحماتت از تو متشکریم،هر جا که هستی موفق و پیروز باشی و مانند همیشه بزرگ و استوار.
لینک ثابت| یکشنبه 17 تیر 1386| نظرات ([comments])